iranian sex- girl - xxxpic

Sunday, September 24, 2006

Saturday, September 23, 2006


داستان راستان

همين 2 ماه پيش تو محل با يكي از دوستام كس چرخ ميزديم و تو اون گرماي تابستون سر كوچه ايستاده بوديم و در مورد همه چيز حرف ميزديم . كه يكي از دوستان قديمي به نام ل . ص از خونشون زد بيرون .
در مقابل خود چيزي رو ميديدم كه هيچ وقت تو زندگي ام نديده بودم. يعني چيزي رو كه ميديدم باور نميكردم.
آب يخي بود كه انگاري رو سرم ريختن. باور كنيد الان هم كه اين مطلب رو مي نويسم صورتم خيس شده از اشك. بلوف نيست حقيقته. هيچ وقت اون صحنه رو از ياد نمي برم. وقتي ديدمش از چيزي كه ميديم چنان متعجب شدم كه خيره شده بودم به صورتش. طوري راه ميرفت كه انگاري اتفاقي افتاده براش. مثل اين آدم هاي معتاد سرش رو گرفته بود پايين و براي راه رفتن يك پاش رو جلوتر ميگذاشت و بعد اون يكي پاش رو.
براي همين از دوست كنارم پرسيدم اين چش شده . با تعجب نگاهم كرد و گفت نميدوني؟ گفتم نه . گفت بيچاره
2 ماه كور شده. به همه مقدسات قسم تو اون لحظه چنان منقلب شدم كه اشكم در اومد. چنان تحت تاثير حركاتش قرار گرفته بودم كه موندم چي بگم به دوستم. سرم رو پايين گرفته بودم و قدرت اينكه نگاش كنم رو نداشتم. واقعا خيلي بده كه آدم چشم داشته باشه و بتونه همه جا رو ببينه و بعد چشمهاش رو از دست بده.
باور نميكردم. هنوز قبول نداشتم. دختري كه اين قدر ناز بود و خوشگل كه من و برادرم سرش دعوا ميكرديم
حالا به آخر خط رسيده بود. 4 سال پيش اوج دوستي ما بود . چنان سر اين دختر تو خونه دعوا ميكرديم كه كار به ضايع كردن هم جلو اين دختر ميكشيد. حالا و در اين لحظه جلوم ايستاده بود و حتي خبر نداشت من و دوستم كنارش ايستاديم. اين قدر حالم خراب شد و روحيه ام رو باخته بودم كه رفتم كنارش و صداش كردم.
صدام رو كه شنيد سرش روآروم بالا گرفت و گفت بله. به جون مادرم قسم تا صورتش رو ديدم اشكم سرازير شد طوري كه آب بيني ام هم راه افتاد و صدام عوض شد. اون دو تا چشم خوشگلش كه من زماني براش ميمردم به كلي داغون شده بود. يك چشمش فرو رفته بود و كوچيك شده بود و يك چشمش هم چپ شده بود و مردمك چشمش رفته بود گوشه چشمش و سفيدي جاي سياهي رو گرفته بود. هنوز صورتش خوشگل مونده بود ولي چشماش با اون وضعيت اشك هر كسي رو در مي آورد. چنان مظلومانه سرش رو بالا آورد و به طرف صدا خيره شد كه موندم چي بگم. گفتم منو ميشناسي. يك لحظه حرفي نزد و بعد از چند لحظه گفت نه .
بغض كرده بودم. دوستم مهرداد هم كنارم بود و حرفي نميزد. از جريان من و برادرم و اين دختر خبر داشت.
همه همسايه و تو يك كوچه بوديم. گفتم رضا هستم ميشناسي. باز هم چند لحظه مكث كرد و گفت نه.
گفتم رضا . ر . سرش رو پايين گرفت و هيچي نگفت . بش گفتم تو چرا اين طوري شدي. هنوز باورم نميشد.
هنوز چيزي از هيكل و خوشگليش كم نشده بود . باز حرفم رو تكرار كردم و انگاري بغض كرد و نتونست خودش رو نگه داره و زد زير گريه. يك دستش رو تيكيه داده بود به سينه من و داشت گريه ميكرد. باور كنيد
هر كسي تو اون لحظه اونجا بود از گريه اين دختر حتما اشكش در مي اومد. آخر مهرداد به من گفت چي شده. گفت ديابتش زد به چشمش و كورش كرده. شاخ در آوردم. ميدونستم ديابت داره و 10 سال بود ديابت نوع 1 داره و از مادرش اين ديابت رو به ارث برده بود. ديابت دو نوع داريم . نوع 1 و نوع 2
نوع يك ژنتيكي و از مادر و پدر به ارث ميرسه. نوع2 بر اثر چاقي به وجود ميآد. اين بنده خدا ديابت نوع 1 داشت و هر روز به خودش انسولين تزريق ميكرد. يه برادر ناتني داشت كه ازدواج كرده بود و تنها با باباش
زندگي ميكرد ومادرش هم به دليل همين ديابت فوت كرده بود. مونده بودم چي بگم. فقط نگاش ميكردم. اون دختر از نظر زيبايي هيچ چيز كم نداشت ولي مشكل ديابت داشت. تو كوچه ما به خوشگلي معروف بود.
سرش رو بالا گرفتم و خوب چشماش رو نگاه كردم. واقعا متاسف شدم كه اون كه اون بالاس چرا
با بنده هاش اين طوري ميكنه. چشماش وحشتناك شده بود ولي صورت مامانش هنوز همون جور خوشگل مونده بود. 4 سال از جريان من و اون گذشته بود و احساس ميكردم هنوز خجالت ميكشه.
بش گفتم الان با كي زندگي ميكني . گفت بابام. گفتم داداشت مگه پيش شما نيست . گفت نه 2 ساله خونه خريده رفته ولي هر روز يه سر به ما ميزنه. گفت بابام هم از كار افتاده و تو خونه هست.
گفتم چرا ازدواج نكردي . گفت ازدواج كردم ولي طلاقم دادن و چنان زد زير گريه كه من هم اشكم در اومد.
گفتم چرا . گفت پسره وقتي فهميد ديابت دارم و خيلي هم پيشرفت كرده گفت نمي تونم با تو زندگي كنم و
1 ماه بعد هم طلا قم داد. روز گار نامرد با اين دختر چه كرده بود. بش گفتم تو با چه اميدي زندگي ميكني.
طفلك چنان گريه ميكرد كه شونه هاش مي لرزيد. بش گفتم در آمد دارين. گفت برادرم هست ولي خانمش غرولند ميكنه. ديگه اعصابم خورد شد. جالب اين جا بود كه درست 10 متر اون طرف تر يك مسجد بود كه
رو سر در قسمتي كه جلسه هيت امنا مسجد برگزار ميشد نوشته بود شوراي حل اختلاف. دادگستري فلان.
شروع كردم اعتراض به اين آخوند هاي كله كيري كه نيازمند رو مي بينين و هيچ گوهي نمي خورن.
بش گفتم با اين آشغال ها حرف زدين گفت نه ولي كاري نميكنن. اون زمان كه سالم بودم كاري نكردن حالا كنن. به مهرداد گفتم بريم امشب حرف بزنيم . اگه قبول نكردن حالشون رو ميگيرم. شروع كردم فحش دادن به نظام كيري آخوندي كه فقط شعار ميدن و جاي اين بد بخت بيچاره ها پول مملكت رو ميدن به لبناني هاي كس كش.
از همه جا حرف زديم و از شوهرش پرسيدم كه چي شد ازدواج كرد و همه ماجراي بعد از من وبرادرم رو براي ما گفت. به خاطر جبران اشتباهات گذشته من و برادرم تصميم گرفتم كمي كمكش كنم و دنبال كارش برم و اگه بشه ازمحل استشهاد محلي جمع كنم و برم كميته امداد براشون مستمري بگيرم .
خودم از روي وجدان وظيفه دونستم كه حتما براش كاري كنم. دلداريش داديمو و چند لحظه بعد ازش جدا شديم و با افكار تخمي اومدم خونه و شب ياد كار هايي كه با هم كرده بوديم افتادم. يادش به خير اون موقع
چشم و داشت و كلي سر حال و شاد و شيطون. ولي حالا ديگه بايد براي چي زندگي كنه؟
من خودم كه نمي تونم اين طوري زندگي كنم.
و اما جريان من و برادرم با .. ل.. اون زمان كه برادرم هنوز ازدواج نكرده بود رو كامل امشب ميگم.
جون هر كي دوست دارين فقط دنبال قسمت سكسيش نباشين. مي تونم كلي اسم كير و كس بيارم براتون
و لي آخرش چي؟

Thursday, September 21, 2006



سکس در سرعین
داستان که می خوام براتون بگم واقعیت داره ، من و همسرم و دخترم نازی یه روز خواستیم بریم به استان اردبیل و شهر سرعین ، همون شهریکه آب گرم و معدنی داره . بعد از ظهر به سرعین رسیدیم و دنبال اتاق گشتیم تا اینکه در هتل ماهان اتاقی اجازه کردیم و قرارشد که دویا سه شب اونجا باشیم . درب همه این اتاقها به راهرو چند ضلعی بازمیشد . ما از بس خسته بودیم که حال رفتن به اب گرم را داشتیم برای همین رفتیم تو شهر دور بزنیم و آش دوغ سرعین بخوریم . بعد از خوردن آش و گشتن در شهر و خوردن شام به هتل برگشتیم . شب از بس خسته بودیم همه خوابیدیم و قرار شد که صبح همسرم و دخترم بروند به استخر آب گرم سبلان و من هم بعد از ظهر برم و تا ظهر خوب استراحت کنم . ساعت 9 اونها از اتاق خارج شدند و من هرچقدر کردم خوابم نیومد و خواستم برم بیرون و صبحانه بخرم . موقع خروج از اتاق دیدم که درب اتاق مقابل بازه و خانم خم شده و اتاق رو جارو می کند . با دیدن این منظره کمی مکث کردم تا شاید منو ببینه و عکس العمل نشون بده . خانم وقتی منو دید لب خندی زد و سلام کرد و من هم جواب سلام رو دادم . برگشتم که بند کفشهام رو ببندم . بعد از بستن بندها برگشتم که برم بیرون که دیدم . خانم بصورت کامل بطرف من خم شده است . فوری چیزی به نظرم اومد که برگردم اتاق و از پشت درب نگاهش کنم تا ببینم چی میشه . برگشتم اتاق و درب رو نیمه باز گذشتم و از پشت به اون خیره شدم . زود فهمید و جارو رو کنار گذاشت و به طرف اتاق اومد . نمی دونستم چکار کنم . درب رو زد و من درب رو باز کردم . با لب خندان گفت ببخشد آقا شکر دارد . منظورش رو نفهمیدم برای همین گفتم اره صبر کنید الان می آرم . وقتی رفتم آشپزخونه که شکر رو بیارم دیدم که پشت سرم هست . تعجب کردم وقتی دیدم درب اتاق هم بسته شده و فقط من و اون داخل اتاق بودم . بعداز کمی نگاه معنی دار به هم ، از من پرسید که خانم و دخترم کجا روفتند و من هم گفتم که به استخر رفتند . بدون اینکه من سوال کنم گفت که شوهرو دو تا پسرش هم به استخر رفتند . وقتی شکر رو از داخل وسایل برداشتم و می خواستم به اون بدم یه نگاه عمق به من کرد و نمی دونم کی منو بغل کرده بود و با هم لب می گرفتم . کم کم لباس منو در آورد و من هم لباس اون رو . اصلا" باورم نمی شد اما اون خانم ( شهلا) مثل دختران بزرگ و حشری منو می خورد و لیسم می زد و من هم اون رو بوس می کردم . بدن شهلا خیلی نرم و سفید بود و درسته چهار و پنج سال از من بزرگتر بود اما مثل دختر در آغوش من بود . رو تخت دو نفری خوابیدیم و همدیگر رو لیس می زدم و من سینه های خوشگل و نسبتا " بزرگ اون رو می خوردم تا اینکه کم کم پایین تر ، کوسش رو مالیدم و اون از ته دل لب می گرفت . نمی دونم چند دقیقه تو این حال بودیم که با دستش کیرم رو گرفت و فشار داد و رفت پایین تا اون رو بخوره . خیلی ماهرانه کیرم رو ساک می زد . تو عالم دیگه ای بودم من هم رفتم تا کوس اون رو بخورم تا حال هردو کامل بشه . بعد از مدتی که همدیگر رو خوردیم به پشت خوابید و پاهای خودش رو رو شانه من گذاشت و من هم کیرم رو که خیلی شق کرده بود تا دسته تو کوس فشار دادم . یه آهی از ته دل کشید که تابحال چنین آهی نشنیدن بودم . شروع به تلمبه زدن کردم . هی می گفت که آبت رو زود نریز . آبت رو زود نریز .
بعد از چند بار تلمبه زدن با دستش آب کیر منو تمیز می کرد و اینکار باعث میشد که آب من دیر بیاد . بعد از چند دقیقه تلمبه زدن کیرم رو از کوسش در آورد و به سینه رو تخت خوابید . طوریکه پا هاش رو زمین بود من در اختیار اون بودم و هنوز باورم نمی شد . اون گفت زود باش بکن و کونم . من تعجب کردم که چه راحت می گه مگه نمی دونه که درد داره و شاید این کیر کلفت من اون رو اذیت کنه . تو این فکر بودم که با دستش کیر منو گرفت و سرش رو گذاشت دم سوراخ کونش و من هم فشار دادم تو . خیلی تعجب کردم کونش چربی بود و راحت رفت تو و شهلا یه آخش از ته دل گفت . دقت کردم دیدم که خانم موقع اومدن خودش کرم به کون مبارک زده و برنامه ریزی همه کار ها رو کرده تا وقت کم نیاره . خیلی حال می داد جاتون خالی . با فشار تلمبه می زدم و تا دسته کیرم و می فرستادم تو کونش و اون هم آه و ناله می کرد و می گفت : بکن تا ته بکن این کون و کوس رو که سه ماه کیر ندیده بکن . منو بکن . زود زود بکن من آب می خوام . با حرفهاش منو بیشتر حشری می کرد . تا اینکه وقت اومدن آب فرارسید و از اون پرسیدم که چکار کنم . شهلا خانم گفت که بریزم تو کونم و من هم همه آب داغ کیرم رو به اون کون نرم و بزرگ و سفید ریختن و روش خوابیدم . چند لحظه نشد بود که منو بلند کرد و رفتیم دستشوئی و خودش کیر منو با دستش زیر آب ولرم شست و منو به اتاق آورد و شروع به ساک زدن شد . من اصلا" حال و نا داشتم و روی تخت خواب نشسته بودم و اون هم جلوی من داشت ساک می زد . طوری منو ساک می زد که من نمی دونم چطوری کیر من بلند شد . خودم تعجب کردم وقتی با همسرم حال می کنم اصلا" نمی تونم بعد از یک بار آب اومدن دوباره بلند بشم . اما این دفعه شهلا خانم چنان ساک می زد که کیر من بهتر از قبل بلند شد . با خودم گفتم که من کوس و کونش رو کردم دیگه کجا مونده . از شهلا خانم سوال کردم که برمی گرده تا کوس و کونش رو بکن . هنوز کیرم تو دهنش بود و با سرش اشاره کرد که نمی خواد . همی ساک می زد و با آب دهنش برام جلق می زد تا اینکه وقت بیرون اومدن آب کیرم شد و بهش گفتم و اون گفت که بریزم تو دهنش . با فشار آب کیرم رو ریختم تو دهنش و اون هم با ولع همه آب رو خورد . بعد از اینکار من رو تخت ولو شدم و اون با دست مال منو پاک کرد و از من خیلی تشکر کرد که بعد از سه ماه تشنگی اون رو سیر آب کردم . خیلی دلم می خواست در باره اون سه ماه بپرسم ولی اون سریع لباس خودش رو پوشید و چند لب خوشگل از من کردو دوباره تشکر و رفت . من هم لباسم رو پوشیدم کمی ادکلن به خودم زدم و خوابیدم تا اینکه همسر و دخترم از استخر اومدن و با هم صبحانه ای که داشتیم خوردیم و به بیرون رفتیم . هر لحظه به فکر شهلا خانم بودم . ناهار رو بیرون خوردیم و به اتاق برگشتم و دیدم که نظافت چی داره اتاق اونها رو تمیز می کنه یعنی شهلا خانم از اونجا رفته بود . اون اسم خودش رو به من گفت ولی هیچ وقت اسم منو نپرسید و رفت . من همیشه تو فکر شهلا خانم هستم و به آقایون توصیه می کنم که ناراحتی زندگی رو به همبستری ربط ندهند که گناه شوهر شهلا خانم بیشتر از شهلا خانم است

Wednesday, September 20, 2006












سلام من بیژن هستم و دانشجوی مهندسی نفت 20سال دارم

اولین خاطره ی سکسی من مربوط میشه به ماجرای من و زن عموخوشکلم من از بچه گی زن عموم رو دوست داشتم و اندامش رو دید میزدم آخه اون خیلی خوشکله سنش 30ساله قد بلند با سینه های گرد و ورزیده ماجرای ما برمیگرده به همین چند وقت پیش راستش من همه ی این تجربه رو مدیون این تاپیک هستم چون زن عموم که اسمش هاله باشه یه لب تاپ داره که گاه گداری برای نصب ویندوز یا تعمیر کردن به من میدادش زن عموم تقریبا مذهبی هستش خیلی دوست داشتم که بکنمش و هرشب بیادش جق میزدم خلاصه من با این لپ تاپه به این سایت اومده بودم وچندتا داستان سکسی در کامپیوترش ذخیره کرده بودم برای اینکه بعدا بخونم و بعد از اینکه خوندم یادم رفت که پاکشون کنم اومد و کامپیوترش رو برد خلاصه بعد از رفتنش یادم افتاد که چه گند بزرگی زدم چند روزی گذشت و تا یه اس ام اس به من زد که امشب برم خونشون تا کامپیوتر خانگی پسرش که 14 سالشه شونه رو درست کنم وبهش هم درس ریاضی بدم از اتفاق همون شب عموی من که پزشکه در بیمارستان کشیک داشت من هم هر موقع میرم خونشون توی اتاق پسرعموم میخابم خلاصه ما رفتیم خونشون در رو زن عموم برام باز کرد دیدم که خیلی خودش رو گرفته بود منم اون شب خیلی خجالت کشیدم و هی خودمو کیرمو لعنت میکردم خلاصه کامپیوتر شهاب درست شد درسش هم بهش دادم تا اینکه شهاب ساعت 12.5 شب گفت من میرم پیش مامان بزرگم میخابم امشب تنهاس فاصله ی خونه ی عموم تا مامان بزرگ شهاب تقریبا 4 یا 5 تا خونه بود مامانش اول یه کم ممانعت کرد که بمون اشکالی نداره و شهاب گفت نه من باید برم منم که خیلی خجالت کشیده بودم گفتم که هاله جان شما بزارین شهاب بره من میرم خونمون ماشین دارم سریع میرسم زن عمومکه فهمیده بود به من بر خورده گفت اختیار دارین این چه حرفیه من اگه بمیرم هم نمیذارم تو الان بری خلاصه اصرار کرد من موندم وشهاب رفت ولی خودمو همچنان لعنت میکردم تا اینکه شب ساعت 1.5 بود که بیخابی زده بود به سرم بخاطر همون ماجرا زن عموم من فکرکردم که الان خوابیده بزار برم دستشویی وبعد برم خونه من پاشدم رفتم دستشویی اصلا حواسم نبود انگار که هیچی نفهمم ددیم چراغ دستشویی روشنه ولی اعتنایی نکردم در روباز کردم دیدم که هاله جوووووووون داشت نوار بهداشتی میگذاشت روی کسش وااااااااااااااای که چه صحنه ای بود من یه لحظه ماتشده بودم اصلا هنگ کرده بودم خلاصه با یه معذرت خواهی اومدم بیرون وقتی که اومد بیرون گفتم که بذار لباسامو بپوشمو در برم تا اوضاع بدتر نشوده خیلی ناراحت بودم دیدم که زن عموم اومد بیرون من داشتم که دنبال جوراب هام میگشتم دیدم که زن عموم خیلی مهربون شده بود مثل یه معجزه شده بود گفت که بیژن عزیزم دنبال چی میگردی من گفتم دنبال بجای اینکه بگم دنبال جوراب از بسکه هول شده بودم گفتم دنبال نوار بهداشتی زن عموم مطلب رو گرفت که من هول شده بودم گفت مگه نوار بهداشتی به درد پسرا هم میخوره من دیگه نمیدونستم چی بگم از فرصت استفاده کردم مو گفتم هاله جون ببخشید بخدا نمیدونم چی بگم حواسم نبود اونم گفت نه اشکال نداره بیا باهم بریم تو اینترنت چندتا سایت ببینیم منم گفتم باشه خلاصه آن شدیم و هاله رفت شربت آورد و نشست پیشم منم اومدم تو یاهو هاله گفت این سایت ها چی هستن تو میری بریم رو سایت آویزون یا جلوی من نمی خای بری دیگه اینو که گفت قلبم تند تند میزد خلاصه من سایت براش باز کردمو داستان سکسی خوندیم بعد من دیدم که زن عموم پاشد و رفت من فکر کردم که رفت بخابه منم داشتم دیگه دیز کانکت میشدم خونه خیلی ساکت بود رفتم که بخوابم یه لحظه با خودم فکر کردم حتما زن عموم حشری شره مخصوصا که هی نگاه به کیر من میکرد ومنم سینه اش رو دید میزدم خلاصه رفتم توی اتاقش در زدم و رفتم نشستم رو تخت گفتم زن عمو من خیلی معذرت میخام خیلی دوست دارم اگه عموم با تو ازدواج نمی کرد حتما من با تو ازدواج میکرد دیگه نمی فهمیدم چی دارم میگم فقط میخاستم بکنمش که یه دفه گفتم درازبکشم پیشت اون گفت من هیچ وقت زنا نمی کنم سعی کن درک کنی خلاصه اینو که گفتو خودشو به من چسبوند منم گرفتم وشروع کردم به لب گرفتن ازش وای که اصلا نفهمیدم چطوری لخت شدم وووااااااااااای که چه لبایی داشت کیرم داغ داغ شده بود دستش رو دراز کرد و کیرم رو گرفت و گفت خیلی داغه مثل اوایل ازدواج منو عموت منم بهش گفتم بخورش اونم شروع کرد به ساک زدم خیلی عالی ساک میزد زن عموم تاپش رو در آورد وگفت نمی خای شرتمو نوار بهداشیتیمو در بیاری منم کفتم بذار اول پستوناتو بخورم وایییییییییییییییی وقتی که دستم به پستوناش میخورد چه حالی کرد دامنشو دادم پایین و مثل وحشی ها با دندون شرتشو کشیدم پایین وای یه کون تپل که یه عمر باش جق میزدم شروع کردم به مالیدن کونش و لیسیدن سوراخش اون میگفت برس به داد کسم منم که نمی دونستم دارارم چکار میکنم شروع کردم به لیسیدن کسش و بعد پشتمو کردم بهش طوری که کیرم میرفت تو دهنش کسش هم من میلیسیدم بهم گفت پاشو یه کم اسپره ی بی حسی بزن به کیرت من همین کار رو کردم شیطون نمی دونم از کجا فهمید که الان آبم میاد خلاصه اسپره رو زدم وگفت بکن توش منم اول سر کیرم رو گذاشتم دم کسش هی میگفت آروم و آه و ناله میکرد که یه هو من وحشی شدم وبایه حرکت کیرمو تا ته فرستادم تو کسش کس خیلی خیلی تنگی داشت خیلی حال کردم داخلش نرم وگرم بود هی تند تر میکردم حالا دیگه جیغ میزد و آه وناله میکرد و من جررررش دادم وواهی تند تر میکرم که بهش گفتم زن عمو الان آبم میاد چکار کنم بهم گفت کیرت رو در بیار حوصله ی دردسر ندارم همیش شهاب هم از سرم زیاده بریزش تو کونم منم سریع در آ وردم کیرم گذاشتم تو کونش و اونجا خالی کردم دیگه نای حرف زدم هم نداشتم فقط سرمو گذاشته بودم وی گردن ظریفش و یه دستم هم با پستون و کسش بازی میکردم تا صبح 2بار دیگه هم کردمش از اون روز به بعد هفته ای سه چهار بار میکنمش روزایی که عموم کشیکه وشهاب هم خونه نیست باز هم ممنونم از اینکه متن منو خوندید نظرتون رو هم لطفا بگین متشکرم
iran_mfm@yahoo.com